سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان


 RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 44992 | بازدیدهای امروز: 14| بازدیدهای دیروز: 16
درباره خودم
لوگوی وبلاگ
پیوندهای روزانه
مطالب قبلی
لینک های دوستان
لوگوی دوستان



















اشتراک
 
موسیقی وبلاگ

یاهو


 

سلام دیگه خیلی خجالت میکشم ، فکرمیکنم که اینجا دیگه خیلی شرمنده دوستان هستم و باید کلی عذر خواهی کنم . راستش هر روز یه سر به اینجا میزنم اما خدائیش وقت اینکه چند کلمه ای بنویسم رو ندارم . اخه خیلی سرم شلوغه . چند روزی هم نایب الزیاره شما بودیم در سرزمین وحی ، راستش 13 سال از سفر قبلیم گذشته و حالا دوباره قسمت شد ،‌ اونجا پیش خودم فکر کردم اگه 13 سال دیگه بخواد طول بکشه که من دوباره بیام با احتساب 36 سال سنی که از خدا گرفتم میشه میشه 49 سال بعد از اون هم اگه 13 سال دیگه بخواد دوباره قسمتم بشه میشه 62 سال که با این اوضاع و احوال واین غذاهای مصنوعی و شیمیایی فکر نکنم کسی بتونه به 62 سال برسه . در نتیجه تنها ممکنه که من یک سفر دیگه بتونم برم . یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما دو تا مطلب که از این سفر برام موند :                                        اول اینکه من این سفر رو از حضرت ابوالفضل توی کربلا خواستم که توفیق بده و برم سلامش رو به مادرش ابلاغ کنم و انصافا چه خوب و زود و بجا داد . ممنون اقا ،‌ممنون ، ممنون . زیارتم رو هم به نیابت از امام رضا انجام دادیم که خیلی مهربونه و کلی دلم براش تنگ شده . نتیجه اینکه دوستان اگه از ته دل از خدا بخوایم به ائمه متوسل بشیم میده حاجتامون رو به شرطی که برای خودمان بعد از دیگران بخوایم و بیشتر از اونکه برای  خودمون بخوایم برای دیگران بخوایم . من به این نتیجه رسیدم و حسش کردم .                                                                              خدایا تو شاهد باش که اینها رو برای ریا نمی گم تنها میگم که گفتنش شاید دست مومنی رو بگیره و بیانش تشکر از مهر و محبت و بزرگی تو و اهل بیت رسول رحمت و خوبیهاست .                                                            اما بعد : بچه ها تو رو خدا دعا کنید که اقامون بیاد ، خیلی دارن این نامردهای وهابی بر علیه امام زمان تبلیغ میکنن ، توی بقیع با یکیشون بحث میکردم میگفت پس کی این امام زمان شما میاد اینهمه میگید بیا بیا پس کجاست که بین مردم نیست. خیلی دلم شکست . اشک امونم رو  برید دیگه قنوتی نبود که توش اللهم عجل لولیک الفرج نباشه . تو رو خدا دعا کنید اقا بیاد ، یه دوست عزیزاهل دلی دارم که هر هفت جمعه ها یه اس ام اس میفرسته و خطاب به اقا چند جمله ای درد ودل میکنه هفته قبل برام نوشته بود :                                                                                              باید وسط هفته بیایی آقا           دیریست که جمعه های ما تعطیل است                                           مولای من ، متی ترانا و نراک؟  




          (جمعه 90/3/6 :: ساعت 12:36 عصر)

 

 

 

 

دیشب دوباره دلم هوس روزهای جوانی را کرد و سرکی به دفتر یاداشت سالهای دورم کشیدم ...

راستش تصمیم داشتم مطالعه ای داشته باشم ، خیلی وقت بود که بجز موارد کاری به هیچ کتابی سری نزده بودم .

میخواستم دوباره برای خودم ، خدا و مادرم بنویسم اما نشد ، چقدر خوب است که انسان گاهی وقتها برگردد و

پشت سرش را نگاه کند انگاه می فهمد که چقدر از صفحات دفتر خاطراتش را باید پاره کند و دور بریزد .

بگذریم ، مدتی است میخواهم برای خدا بنویسم ، اما نمی شود ، نمی توانم ، دیشب که دیدم چه روزهایی از سر درد

به خدا عاشقانه نوشتم به گذشته و ان روزها یم غبطه خوردم .

بازهم بگذریم ، اینجا دیگر ان وب لاگ قدیمی نیست ، انجایی که می امدم و می نوشتم و می خواندم و ...

تنها تبدیل شده است به جایگاهی برای روزهای دل تنگی .

جایی در فیس بوک نوشتم گاهی اگر انسان ننویسد می میرد و دوستی برایم نوشت و گاهی اگر بنویسد .

خسته ام از این فضای الوده که همه چیز رنگ و بوی سیاست گرفته است . کنج دنجی را میخواهم که خودم باشم و خدا و حرفهای

خودمانیمان که تنها هر دو میدانیم ، من و او ، شاید هیچوقت این فرصت فراهم نشود اما باید بود انتظار کشید .

باشد ، کافی است این چند جمله اندکی از کاسه سر ریز شده دل را خالی می کند . تا خدا چه بخواهد ...







          (چهارشنبه 89/12/4 :: ساعت 5:6 عصر)

امروز مانند خیلی از روزهای دیگر واقعا سخت به نوشتن احتیاج دارم ، یادش بخیر گذشته ها خیلی با کاغذ و قلم دوست بودم و هر از گاهی دردهای کهنه سینه مان را بر پهنه سپید کاغذ فرسایش می دادم . حیف که ان روزها تمام شد ، حیف .....

و حال که می نویسم تنها برای بودن می نویسم ، برای فراموش نشدن از این کنج دنج اسمانی ، بگذارید برای بعد .....

مرد را دردی اگر باشد خوش است ........




          (سه شنبه 89/10/21 :: ساعت 2:0 عصر)

... همونجا بود که نیت کربلا توی دلم کاشته شد و از بی بی جواز زیارت پسرش را خواستم ، درست یک هفته نگذشته بود که یه اس ام اس با این مضمون روی گوشیم اومد که شما در قرعه کشی عتبات عالیات قبول شده اید جهت ثبت نام به سایت مراجعه نمائید .

اون شب یکی از بهترین شبهای عمرم بود .

خلاصه ثبت نام کردیم و بخاطر کلاسهای خانومم مجبور شدم که تیر ماه رو انتخاب کنم با توجه به اینکه تنها تا 10 تیر می تونستم ثبت نام کنم لاجرم اخرین فرصت را که 1 تا 10 تیر بود را انتخاب کردم خیلی استرس داشتم اخه 26 تیر هم دفاع پایان نامه ام بود هر چند مدتها بود که کارهاش تموم شده بود اما باز هم از مقدمات کار که هیچ فراهم نشده بود می ترسیدم . خلاصه اینکه بعد که تقویم را چک کردم دیدم که ایام رجب است  تلد مولا علی (ع ) را کربلاهستیم .

شادی مضاعفی وجودم رو فرا گرفت از طرفی غصه داشتم که امسال نمی تونم اعتکاف باشم ولی خوب بقول رئیسمون همه چیز که باهم نمی شه .

فکر م این بود که اول تیر حرکته بهمین خاطر روز 30 خرداد را ماموریت رفته بودم که صبح تماس گرفته بودند با موبایلم که از قضای روزگار توی خونه جامونده بود که فردا حرکته .

هوای خوزستان خیلی گرد و خاک داشت و احتمال لغو پروازها زیاد بود و من دلشوره نرسیدن به کاروان دیونه ام می کرد . مثل اکثر وقتها توکل کردیم به خدا و بلاخره هواپیما با یک ساعت و نیم تاخیر ماهشهر رو به سمت تهران ترک کرد . در طول پرواز گرد و خاک هوا باعث شد که هواپیما خیلی تکون داشته باشه و کلی ترسیدیم . راستش را بخواید هر چند که من در طول ماه حداقل 6 تا پرواز دارم اما اینبار خیلی ترسیدم و حتی اشهد خودم رو خوندم و ولی الحمد لله بخیر گذشت ...

ادامه دارد .....

توضیح و پوزش :

از دوستانی که عنایت میکنند و وب لاک من را مطالعه می کنند عذر خواهی میکنم که متاسفانه علی رغم حس قلبی ام که عاشق نوشتن هستم ‍ ، کمتر فرصت می کنم وب لاگ را بروز کنم . اما سعی می کنم این سفر نامه را زود تر تموم کنم و بیش از این دوستان را منتظر نگذارم .

 




          (جمعه 89/7/16 :: ساعت 11:42 عصر)

همه چیز از روزهای اول شروع شد ، نه ،‏شاید هم از همون ساعتهای اول ، نمی دونم یکساعت ، دو ساعت ،‏سه ساعت یا نه 24 ساعت پس از تولدم .

قصه قصه یک عشق قدیمی هست توی یه دل کوچولو ، قصه قصه یه اسمه که الآن تبدیل شده به یه عشق

داستان داستان دوست داشتن و عاشق شدنه

من از کودکی عاشقت بوده ام              پناهم بده گرچه آلوده ام

مرانم به هنگام پیری زپیش                   که صرف تو کردم جوانی خویش

این عشق توی سینه ،‏موند  با شک محرم شد و هی رشد و رشد کرد ، با گوشت و پوست قاطی شد و همه وجود را فرا گرفت .

من که در س عاشقی با شیر از مادر گرفتم

روز اول کامدم این درس تا آخر گرفتم

روزها گذشت و گذشت و همیشه این عشق توی وجود بود و هست و خدا کنه که همیشه بمونه تا تبدیل به خاک بشه عشقی که با گوشت و پوست آغشته شده .

همیشه از این شعر خیلی خوشم می آومد ، خیلی وقتها ورد زبونم شده بود و کلی دوستش داشتم :

کرب و بلا ،‏دلمو دیونه کرده .....

فکر کنم توی اردیبهشت ماه بود که خدا قسمت کرد و شب جمعه ای مهمون یه دوست بودیم آخرهای شب با هم رفتیم به هیئت که برای

حضرت زهرا (س) سمنو می پختند ، دوستمون گفت ، هر چی می خوای نیت کن که از حضرت زهرا بگیری ....

                                                                                                                                             ادامه دارد




          (چهارشنبه 89/5/20 :: ساعت 7:17 عصر)

<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ